معارف اسلامی - دفتر تبلیغات اسلامی حوزه علمیه قم - الصفحة ٢ - ساقيا
ساقيا...
اي گُل از تو به خمار افتاده!
اي ز تو، ذرّه کند خورشيدي
نااميدي، همه دم اميّدي
درد را نازکي از صبر دهي
قطره را تازگي از ابر دهي
اشک را چهره به خون غلتاني
صبح را از لب خود خنداني
خاک را پر کني از ناميه، مُشت
که دهد بر شکم رُستن پُشت
اي گُل و بلبل و پروانه و شمع
ساقي و جام مي و مجلس جمع
خار و گُل آنچه بُوَد کِشتهي توست
غنچهي دل، گره رشتهي توست
ساغر از بادهي ديدارم ده
درد عشقم ده و بسيارم ده
تار و پودي که به هم تافتهاند
در خيالت هوسي بافتهاند
فکربافان تو در وسواسند
سرِ کرباس و بُنِ کرباسند
در زمين و فلک پيچاپيچ
ذات تو باقي و باقي همه هيچ
اي گل از تو به خمار افتاده!
لاله، ترياق به صف استاده
نرگس از تو به چمنها رقصد
کاسه بر فرق، به يک پا رقصد
بيرُخت، ديده جگرپالا شد
مردُمک، داغ دل دريا شد
چرخ، تعظيم دَرَت را مه و سال
بر جبين مينهد انگشت هلال
نيست در رهگذرت، کاهکشان
کندهاي فيل فلک را دندان
از در و بام تو اي شور نياز!
با سنان مژه ميچينم ناز
خندهي حُسن که شکّرچين است
نمکت شد که چنين شيرين است
نشئهاي در تهِ مغزم آميز
که شکوفه کندش رستاخيز
تند کن قهقههي شيشهي من
برقِ کُهپايهي انديشهي من
مثنوي ذره و خورشيد- زلالي خوانساري